چند روزی است که جعلیات زیر دست به دست روی ایمیل ها و بلاگ ها می گردد:
در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله «بور»، «فرمی»، «شوریندگر» و «دیراگ» و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: «برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین ۲۰ دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن ۱۰هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد.»
آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت: «وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن ۱۰هزار ساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است.»
بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت“ دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.
آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با «س» شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی هفت انتخاب بوده است. تنها سبزه با «س» شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با «م» به نشانه ی جنبش، آینه با «آ» به نشانه ی یکرنگی، شمع با «ش» به نشانه ی فروغ زندگی و … همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه ۱۰هزار سال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : “ما در مملکت خودمان ۲۰۰ سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از ۱۰هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!“
(از کتاب استاد عشق: نگاهي به زندگی و تلاش های پروفسور سيد محمود حسابی، پدر علم فيزيك و مهندسي نوين ايران، نوشته ی ایرج حسابی سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد، ۱۳۸۴ – کلیه ی غلط های املایی و نگارشی مربوط است به متن اصلی)
از عجایب ملت ایران یکی هم این است که داستان های خنده آوری از این دست در بین آنان هواخواه بسیار دارد. هر چه ایرج حسابی —که هیچ دستاوردی در زندگی اش به جز «پسر دکتر حسابی» بودن ندارد— ببافد استقبال می شود به شرط آن که عقده ی حقارت ایرانی را سیراب کند و به ملت ایران توهم اهمیتی تاریخی در ابعادی حیرت انگیز بدهد.
این که نارنج چه ربطی به کره ی زمین دارد (به غیر از این که هر دو گردند،) و دکتر حسابی بر اساس چه مدرک و ماخذی می گوید که ایرانیان چنان برداشت کپرنیکی ای از نارنج داشتند به کنار، باید پرسید اگر ایرانی ها ده هزار سال پیش چنین علم و دانشی داشتند که باید تا پنج هزار سال پیش موشک هایشان را به هوا فرستاده باشند و آرد تاریخی شان را بیخته و الک علمی شان را آویخته باشند. پس چرا هنوز در همه ی زمینه ها در ته جدول اند؟
به علاوه بر اساس کدام تاریخ و کتاب و سندی تمدنِ ایران ۱۰۰۰۰ سال عمر دارد؟ تا جایی که دانش بشر امروزی قد می دهد اولین نشانه های تمدن مربوط است به هزاره ی چهارم پیش از میلاد (یعنی شش هزار سال پیش) و آن هم متعلق است به سومری ها که نه از نظر زبانی، نه از نظر نژادی، و نه از نظر محل زندگیشان (که جنوب عراق بوده) هیچ ربطی به ایرانی ها ندارند. این ۱۰۰۰۰ سال را دکتر حسابی از کجا استخراج کرد؟ دانشمندی که دویست سال پیشتر در مملکت آینشتاین کشته شد چه کسی بود؟ احترام به حقوق بشر از کجای هفت سین بر می آید که هنوز هم هیچ کس قادر به روئیتش نیست؟ آینشتاینِ یهودی مگر کریسمس را جشن می گرفت که بخواهد برایش درخت ببرد؟ علاوه بر همه ی این ها،دکتر حسابی از کجا در پرینستُن سال های ۱۹۳۰ شیرینی محلی ایرانی پیدا کرد؟ مگر دکتر حسابی در کنار کارهای نظری در رشته ی فیزیک، و فعالیت های جانبی در زمینه ی یادگیری زبان های مختلف، شیرینی پز هم بود و سمنو و حاجی بادام و کلوچه برنجی عید را خودش تهیه می کرد؟
اگراین داستان صحت داشته باشد (که ندارد) دلم به حال آن بیچاره ها، آینشتین و بُر و فِرمی و شرُدینگر و دیراک، می سوزد که مجبور بوده اند به هذیان های آدمی خُل ملنگ گوش کنند و با سکوتشان احترامش را نگاه دارند. یکی نبوده بگوید مرد حسابی، آخر آدم معقول برای آینشتین و دیراک قصه کلثوم ننه تعریف می کند؟ آینشتین را به غش و ضعف می اندازی که چه بشود؟
جالب این جاست که بسیاری از سایت های ایرانی ای که این مطلب را نقل کرده اند عکسی از آینشتاین و کورت گُدل را هم به عنوان عکس یادگاری حسابی و آینشتاین قالب کرده اند تا جای شکی برای هیچ کس نماند که آینشتاین و حسابی یار گرمابه و گلستانِ یکدیگر بوده اند.
ملت غریبی است این ملت ایران! مشکل از پسر داستانسرای دکتر حسابی نیست. چنین شخصیت های حقیری در همه جای دنیا هستند. اما این که چنین قصه های مضحکی در ایران با خنده روبرو نمی شود نشان از آن دارد که مشکل جای دیگری است. کتاب ایرج حسابی که تمام این مطالب از آن نقل قول می شود در عرض دو سال از چاپ اول به چاپ سی اُم رسیده است. چنین استقبالی نشان دهنده ی عقده ی حقارت عجیبی است در میان ایرانیان، که در قحط الرجال چند صد ساله شان خیره و مبهوت منتظر بر آمدن کسی یا چیزی هستند که بتوانند در دنیای امروز به عنوان یک ملت به او افتخار کنند.
برچسب: تاریخ, روان پریشان ایرانی
-
man vaghean baraye nevisandeye en sait motoasefam ke enchenin zehne mardom ro monharef mikone va arzeshe valaye prof hesabi ro kam mikone.
be nazare man en shomaed ke darid eshtebah mikonid.
en shomaed ke az rooye hesadat, be iraje hesabi tohmat mizanid.
en shomaed ke bayad dar ayandee na chandan door ,dar rooze ghiamat javabe en tohmati ro ke be iraje hesabi zadid bedid.
en SHOMAEN KE DAR ESHTEBAHE MOHRAZID.
MAN VAGHEAN AZ AGHAYE IRAJE HESSABI OZR KHAHI MIKONAM.
be omide shekoofaee va roshde rooz afzoon baraye iraniane gol. -
az koja maloom shuma rast migi?! shayad uni ke haghighato avaz karde shomaii
dr hesabi sorry, jenabe agahaye prof. Hesabi kam kasiam nabudan. balke shuma nemishnasinesh… emailam elzami kardi ke ag az nazaremoon khshet naymad hackemoon kuni? nemdunam valla ….
-
First, this new year celeberation dates back to Elamian or Sumerian who were not iranian.
Second, I was wondering how com Paul Dirac went from UK to USA to attend Hesabis’s new year party??????????????
-
salam be nevisande.
aya shoma geyre irani hastin?
ke iranianra ogdei minamid!!!!!!!!!
na nistid. iran dar zaman haye gadim daneshmandane ziadi dashte ke be anan eftekhar mikonad.
aboo ali sina nemuneye bareze on ast ke ta chandin sale pishe kettabhayash dar tamame daneshgah haye modern urupa tadris mishod .
fek konam in nemune vasat kafi bashe agaye bi hoviattttttttttttttttttttttt
shoma be unvare ab farar kardi va vataneto hoviateto va aberuto forukhti. baraye afradi mese u az samime galb motasefammmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm -
لطقا برای همه موارد ذکر شده دلیل بیارید . البته بجای استفاده از کلماتی که میشه تفکر نویسنده اش رو از پس اون دید ، بهتر بود از واژه های مودبانه تری اهم ستفاده میکردید .
-
nke iraje hesabi ki hast ya nist ro shoma taeen nemikonid.magar gharare hame farzandane daneshmandan daneshmand beshan ke bozorg bashan oon ham adami mesle shoma ke albate oghdeye hegharate shoma bish az oon va bish az har iranie ke ba aenkar be mana miresid
inke too mokhayale shoma nemigonje too oon zaman keyke irani dar dastrese dr bashe dalil nemishe ke enkaresh konid
agar kamo ziadi to neveshteha bashe bezarid be paye inke naghle gholi boode az dr hesabi va dar naghle ghol emkane eshtebah hast
in kheyli tabieiye ke har adami harja bere mikhad keshvaresh ro khoob va shayad khoobtarin neshoon bede va az harchizi estefad emikone hala age tarikhe 4000 sale ra bege 10000 sale dalil nemishe hame goftehasho naghz konid
shoma kolan darid hoosh va nobooghe dr hesai ra zire soal mibarid khob maloome ke rafighe professor boode hala yeki axe eshtebahi azash mizare in refaghat ra naghz nemikone
dooste aziz bishtar bekhan va bedan kamtar gelaye kon -
آقا اين كتاب به دست من هم رسيد و آن را خواندم. كلي با حال بود. آقاي پروفوسور تئوري خود در مورد نامحدود بودن ذرات اتم پيش دستيار انيشتن مي برند دستيار انيشتن كه به گفته كتاب خود فيزيكدان معروفي بوده مي گويد اين تئوري خيلي پيچيده است و من از عهده درك آن بر نمي آيم بايد خود انيشتن بخواند. خلاصه آقاي پروفوسور ما تئوري خود را پيش انيشتن توضيح مي دهند و بعد از مدتي به ايران مي آيند و سعي مي كنند كارگاه چوب بري بزنند!! كه به دليل اينكه پدر به ايشان پول نمي دهد موفق نمي شوند و با الاغ راهي بندر بوشهر مي شوند تا نقشه راههاي آنجا را تهيه كنند. در جايي يكي از رئيسان قبيله از آقاي پروفوسور مي پرسد اينجا چه كار مي كني؟ پروفوسور در جواب مي گويد اينجا نقشه بر مي دارم تا دولت راه بسازد بعد سربازان دولت بيايند اسلحه شما را بگيرند و شما را مطيع كنند. رئيس قبيله كلي خوشش مي آيد و به پروفوسور ما پول و غذا مي دهد و او را راهي مي كند. اين كتاب را حتما بخوانيد خيلي جالب است
-
man ba tamame kasani ke az pro.hessabi va aghaye iraje hesabi bad goftan va ghasde kharab kardane shakhsiate oonaro dashtan kamelan mokhalefam fekr konam shomaha motevaje nistid raje be che farde mohem va ba angizei sohbat mokonid hamin pro.hessabi bood ke toonest yekam arzeshe elmie irano bala bebare
-
mishe ye ketab be gheir az ostade eshgh be man moarefi konid?
-
man asheghe pro.hessabiam chon vaghean ba erade boode
-
1. حالا نمي فهمم چرا شما به جاي اين كه بيشتر اخلاق ايرانيان را نقد كنيد با غيض و كينه از دكتر حسابي يا دميكنيد ؟و به خود اجازه ميدهيد به كسي توهين كنيد ؟ اين هم متاسفانه صفت ناپسنديده ي برخي ايرانيان است پسر ايشان شياد باشد يا نباشد چيزي از شخصيت علمي دكتر حسابي كم نميكند و تنها با يك سرچ ساده در گوگل ميتوان به مدارج علمي ايشان پي برد.همين بس كه دكتر حسابي پايان نامه ي دكتراي خويش را با انشتين برداشته بودند .البته اگر شما به خودتان اجازه ندهيد كه در پست بعدي نقد اين چنيني به انشتين هم بنويسيد! 2. دقيقا مشكل جامعه ي ايران امروز ما اين است كه به جاي اين كه نخبه هاي علمي را الگوي خودمان قرار بدهيم و سعي كنيم خودمان را به درجات علمي آنها برسانيم سعي ميكنيم با حذف آنها خود را بزرگتر از آنچه هستيم نشان دهيم. 3. بر فرض عدم صحت اين خاطره هم ، حتي اندكي از خدمات ارزنده ي دكتر حسابي كم كه نميشود هيچ ،بلكه باعث ميشود به حسن نيت نگارنده ي اين نقد ظن ببريم 4.تاريخ خوانده ايد ؟ از ويكي پديا : “آریائیان، مردمانی از نژاد هند و اروپایی بودند که در شمال فلات ایران میزیستند. دلیل اصلی مهاجرت آنها مشخص نیست اما به نظر میرسد دشوار شدن شرایط آب و هوایی و کمبود چراگاهها، از دلایل آن باشد. مهاجرت آریائیان به فلات ایران یک مهاجرت تدریجی بودهاست که در پایان دوران نوسنگی (۷۰۰۰ سال پیش از میلاد) آغاز شد و تا ۴۰۰۰ پیش از میلاد ادامه داشتهاست. نخستین آریاییهایی که به ایران آمدند شامل کاسیها (کانتوها ـ کاشیها)، لولوبیان و گوتیان بودند. کاسیها تمدنی را پایه گذاری کردند که امروزه ما آن را بنام تمدن تپه سیلک میشناسیم. لولوبیان و گوتیان نیز در زاگرس مرکزی اقامت گزیدند که بعدها با آمدن مادها بخشی از آنها شدند. در حدود ۵۰۰۰ سال پیش از میلاد، مهاجرت بزرگ آریائیان به ایران آغاز شد و سه گروه بزرگ آریایی به ایران آمدند و هر یک در قسمتی از ایران سکنی گزیدند: مادها در شمال غربی ایران، پارسها در قسمت جنوبی و پارتها در حدود خراسان امروزی.”
Read more: http://sourena.net/fa/observations/hessaby-einstein-nowruz#ixzz0BorXWVny
-
در اینکه داستان تخیلی است شکی نیست. شاید دکتر حسابی برای اینشتن توضیح مختصری راجع به نوروز باستانی ایران داده باشد ولی برگزاری جشن و پایکوبی و شیرینی خوران را بچه 4 ساله هم باور نمی کند. من همیشه شنیده بودم دکتر حسابی یکی از شاگردان (توجه کنید یکی از) اینشتن بوده و رابطه دوستی امری عادی بین استاد و شاگرد است. اما در مورد تمدن های کهن دنیا. متاسفانه ایرانی ها فکر می کنن تاریخ دنیا از کشور ما شروع می شود (!) یا اینکه در همه جای دیگر دنیا آدمها روی شاخه درختها بودن وقتی ما داریوش و کورش داشتیم. کمی مطالعه در تاریخ دنیا می فهمیم که تمدن بشر در بسیاری نقاط دنیا ریشه بسیار عمیقی دارد. یکی از آنها در کشور پرو در امریکای لاتین است. و بسیاری دیگر که مهمترین آن در مصر باستان بوده. با نطر نویسنده کاملا موافقم که ما در تلاش برای کمرنگ جلوه دادن کاستی ها و عقب ماندگی های امروز ایران اصرار در بزرگنمایی تاریخمان داریم. در کشور ایتالیا زندگی می کنم جایی که بر طبق آمار 70 درصد میراث باستانی دنیا در آن قرار گرفته. اینهمه خودشیفتگی تاریخی را بین این جماعت ایتالیایی کمتر دیدیم.
-
as in matlab kheili lezat bordam
shayad salha baste boodan darhaye in keshvar baes shode ke ma khodemoon ro bedone moghayese ba baghie dar in tavahom ghargh kardim
tavahom inke nasa daste iranihast
tavahom inke rade iraniha to tamame ekteshafate elmi donya hast
ye rooz age in mamlekat yekam bas beshe …. akhbar vagheii beshnave …. daneshjoye khareji bebine ….. mibine ke ona bichare ha ham ye karaii daran mikonan !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
-
از این جمله ات خیلی خوشم آمد بخصوص از “حقیر”
چنین شخصیت های حقیری در همه جای دنیا هستند
راستی! می دانید آقا ایرج عضو اتاق بازرگانی تهران است و با موتلفه ای ها چای می نوشد؟! -
بله وقتي ايميل اين اراجيف پخش ميشد و يك نسخه ش هم از طريق گروهي كه با دوستان توي ياهو داريم به من رسيد، كلي تو سر و مغز خودم زدم كه اين ايرج حسابي آدم قابل اعتمادي نيست. حرافه و براي شيرين شدن بحث از دروغ بافتن ابايي نداره… منتها به جز حلقه دوستان خودم به نت دسترسي كافي نداشتم و ضمنا خيليا حاضر نيستن دست از اسطوره سازي بردارن…
سالها پيش يكي از كتاباي مرحوم حسابي با موضوع فيزيك دستم رسيد كه ظاهرا اواخر عمرش نوشته بود. عليرغم احترامي كه براي فعاليتهاي قابل احترام و تلاشش دارم بايد بگم حجم كلمات عجيب و غريبي كه توي كتاب به عنوان جايگزين معادلهاي انگليسي استفاده شده بود بالا و بسياري از اونها شبيه جوك بود… بعيد نيست اون اواخر خودش هم چنين قصه پردازيهايي كرده بوده!!!
محمد قائد هم توي كتاب “دفترچه خاطرات و فراموشي” ذيل بحث “به مردگان نمره…” اشاره كرده به شلوغ بازي و تبليغاتي كه براي دكتر حسابي مرحوم ميشه. -
?aghaye sourena,,,hadafe shoma etela resani bud ya sar ta paye hesabiha ro shostan
ba in shuro eshtiaghi ke darid age betunid lahne matalebetun ro bitaraf tar konid, zahmati ke baraye jam avarie etleaat mikeshid bishtar az in harfha be natije mirese
(:Be har hal matlabe jalebi bud -
با سلام
این داستان شاید برای از بین بردن حقده ی حقارت ایرانی باشد اما من حاضرم قسم بخورم موارد بسیاری وجود دارند که داستان نیستند و نشان دهنده ی عزت و سربلندی ایرانی هستند . مگر خواجه نصیر الدین طوسی نبود که با یک شمع آب یک حمام را گرم نگاه داشت
و وقتی غربی ها تصمیم گرفتند از راز آن با خبر شوند هماهنگی یا هر چیز دیگری که در آن بود به هم ریخت و دیگر کار نکرد؟
خلاصه : وقتی در ایران مردم ما تمدن و فرهنگ و هنر داشتند جد و آباد انیشتین و امثال آن مثل میمون از درخت بالا می رفتند!-
نه خواجه نصیر نبود. شیخ بهایی بود. در مورد جمله آخر هم باید گفت که هرچند ممکن است اجداد انیشتین از درخت بالا میرفته باشند اما فعلاً اسلاف آن آدمهای متمدن (ایرانی ها) بعد از صفویه با سرعت عجیبی سراشیبی انحطاط را طی میکنند و مدتهاست نقش چشمگیری در فرهنگ سازی در جهان ندارند. لطفاً خودتان زا هم با لیست بلند دانشمندان ایرانی مقیم خارج گول نزنید که اکثر این آدمها یا ایرانی تبارند (و خود را ایرانی نمی دانند) یا اگر در شرایط ایران بودند به این مقامات نمیرسیدند.
-
-
خاطره دکتر حسابی و سیزده به در
یک سال سیزده به در پروفسور حسابی انیشتین، نیوتون، لایبنیتز، پوئنکره و دیگر دانشمندان معاصر و غیرمعاصر را دعوت کرد تا سیزده را وسط چمنهای محوطه دانشگاه پرینستون به در کنند.
وقتی آنها رسیدند دکتر حسابی شروع به درست کردن جوجه کباب کرد. انیشتین محو درست کردن جوجه کباب شده بود و پس از مدتی گفت: این ذغالها خورشید هستند و سیخ مثل زمین است که دور خودش می چرخد. اکنون می فهمم که نیاکان شما ده هزار سال پیش منظومه شمسی را با تقریب خوبی مدل کرده بودند.
بعد از صرف نهار دانشمندان دو گروه شدند و گل کوچک بازی کردند و دکتر حسابی بعد از یک-دو با انیشتین با یک ضربه سهمگین دروازه حریف را باز کرد. در این زمان انیشتین گفت اکنون تفاوت فوتبال تکنیکی کشوری با تمدن ۱۰ هزار ساله را با فوتبال خشک کشورهای تازه به دوران رسیده غربی می فهمم و به ایران لقب برزیل آسیا داد.
عصر موقع خوردن میوه، پروفسور حسابی گیتارش را دست گرفت و آهنگ «اگه یه روز بری سفر» را زد که اشک در چشمان انیشتین حلقه زد و گفت به یاد روزهای اولیه مهاجرتم به آمریکا افتادم و اکنون تفاوت موسیقی فاخر ایرانی با وحشیبازی که تحت نام موسیقی در غرب عرضه میشود می فهمم.
بعد از پایان مراسم، انیشتین خواهرش و دکتر حسابی را به یک کلاس خالی برد و گفت دلم می خواهد خواهرزاده ام خون ایرانی در رگهایش جریان داشته باشد.
در تمام طول مراسم بقیه مهمانان (به جز انیشتین) مثل سیاهی لشکرها فقط با هم حرف میزدند و پروفسور حسابی در شان خود نمی دید با کسی جز انیشتین حرف بزند.
از خاطرات دکتر ایرج حسابی پسر پروفسور حسابی
-
salam nazarat jaleb boud nazare shoma ha jalebe amma ghaboul konin kebad neveshtin ye chizaee ra ham alaki neveshtin masalan shebahat narenj be kore zamin man nemigam asle in ghaziye doroste ya na amma tojihe shoma ham ghalate va malome shakhse ba etelaee nistin be nazare man age gharar boud sare sofre haft sin nemade kore zamin bashe behtarin entekhab nerenje ya inke mage ye nafar physik dan nemitone pokhtane shirini ra balad bashe to fekr mikoni har chizi ke to shahname neveshte shode raste pas hatman az zamane ferdousi iraniha oghde hegharat dashtan man fekr mikonam in neveshte kamelan ba gharaz neveshte shode kari ke alan to iran hame onaee ke oghde hegharat daran ajnam midan aghaye mohajere kharej az keshvar
-
age nevisande ketab charandiati sar e ham karde jenabali dast e kami nderid
matlab e shoma por az oghde ast
zemnan be jaye gir dadan be mardom sari be mooze Iran bastan bezanid ta ashya motealegh be 8000 BC ra molaheza konid
baraye gir dadan be baghie bayad mostada tar az anha bood]
be har hal dar mored jav zadegi va tavahom va gheir e elmi boodan Iraniha kamelan hagh darid
yek nemune neveshte aghaye Hesabi va digari ham neveshte khodetan. -
It is amazing how much we are pumping up these fictituous characters. The story quoted here is so absurd that it speaks for itslef, and its alleged writer, Hessabi Jr. Although I could see how many Iranian would even believe this junk. But to take it a step further, Hessabi himself is blown way out of proportion. He has had some motherate contributions, and these were great guys that were the starting faculty of University of Tehran. But his contribution to scienece is only through teaching at University of Tehran, and rest is fiction. My late grandfather taught Chemistry as the first chair of chemistry dept at the same time as Hessabi was teaching Physics there, and used to tell me, when he was still alive, that 99% of what they have made up about Hessabi is untrue, and he was a simple professors, like others. mode parasti ma Iraniha ghazieye jadid nist.
-
سورنا رفته بودم نمایشگاه کتاب، توی غرفه وزارت ارشاد (ناشر همین کتاب) اندازه یه کوه از «استاد عشق» چیده بودن، توی همون چند دقیقه ای که من اونجا بودم سه نسخه ازش فروختن!
-
فک میکنم همونطور که ایرج حسابی زیاده روی میکنه شما هم دست کمی از اون ندارین
عقده حقارتی که شما ازون دم میزنید بیشتر از اینکه بخواد مردم رو سر عقل بیاره سعی داره که اونا رو سرخورده کنه، راستش رو بخواین وقتی اینو میخوندم اصلا احساس نمی کردم که از طرف یه دوست نوشته شده باشه چه برسه به یه ایرانی..
بهرحال ازین نظر باهاتون موافقم که برای سربلند بودن بیشتر از تاریخ درخشان و آدمای بزرگ (مثه حسابی که بخوان دوست آدمای بزرگتری مثله اینشتین باشن)، به تلاش و پشتکار و هدف نیاز داره.
یه ضرب المثل ژاپنی میگه: در مسیر جریان آب میتوان بیحرکت ماند اما در دنیای افراد مصمم هرگز…
-
Mash Ghaasem ham dar Da’ie jaan Napoleon vaghti pooldaar shod, shoroo be laaf zadan kard.
Bar farze inkeh in Laataa’elaat ham dorost mibood, ey kaash pesar-e Dr. Hesabi yaadesh miyoomad yek she’ri hast keh migeh:Girim pedar-e to bood Faazel
Az fazl-e pear to raa cheh haasel?? -
Dr hessabi dar amrica ostad naboodand, va dar hich daneshgah va ya hatta collegee dars nemidadand. Hatta TA ham nabood ke beshavad goft jaee dars midadand.
-
Great post. The third paragraph was especially hilarious. Thanks a bunch!
-
I guess one should begin by asking why such مهملات has a market…
-
I actually received it today in my email-box, but didn’t bother to read it all. My recation to such self-massaging pieces is different than yours. I don’t get upset. I don’t even nod my head in regret (sar i be ta’assof nemijonbaanam!) anymore. Sometimes it embarrasses me to be an Iranian, and sometimes it’s pure laughing stuff. But such is the mindset of our people, my friend. What can WE do?




43 نظر
خوراک جستجوی نظرات برای این نوشته
Trackback link: http://sourena.net/fa/observations/hessaby-einstein-nowruz/trackback